تبليغاتX
لبخند خدا
خــــــــــدا جبران تمـــــــــام نداشته های من است

 

  - (با اقتباس از) حسین پناهی -                 

چه کنم ،

            چه کنی ،

                          چه کند ،

چه کنیم ،

              چه کنید ،

                             چه کنند ،


دنبال یه کلکم تا خوابم ببرد !

خداحافظ!

بر نخواهم گشت

حتی به صورت یه گل زرد!

                                                   


ببخش اگر بر نخواهم گشت بر خلاف او که بر نگشت !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 0:0  توسط طیبه  | 

یا مدبر اللیل و النهار...

تو این ده ماه ی که برای دل خودم این وب و درست کردم خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی تغییر کردم ...

تو این دنیا ی مجازی هم خوب پیدا میشه هم بد ...

اگه خوب باشی و طرف بدی ها بری ناخواسته توشون غرق میشی...

و طرف خوبی ها بری هر چند خودت خوب نباشی خوب بودن و یاد میگیری (مثل من)...

از تک تک شما عزیزان و... راهی برای بهتر زندگی کردن و یاد گرفتم...

اول از خدای بزرگ برای این همه محبت در حقم و بعد از همه ی شما ها ممنونم

بی نهایت...

چیزی نمونده تا بهار...

یا محول الحول و الاحوال...

با اینکه عاشق پاییز و زمستونم اما بهار یه چیز دیگه است(طفلی تابستون مظلوم واقع شد!)

شب ها ی این فصل بی نظیره ،زمستون انقدر سرد بود که نمی شد تا صبح تو حیاط موند و ضیافت ستاره ها رو تماشا کرد...

یه ربع ایست می کردی قندیل می بستی!!!

(هنوز زمستون کاملاً بار و بندیلش و جمع نکرد بهار اومد .... یعنی زمستون عجله کن ،همه منتظر منن...الهی، دلم برای زمستون سوخت...!)

اما بهار اینطور نیست ،میشه تا صبح به آسمون نگاه و با خدا حرف زد....

وای چه شبای قشنگی پیش رومونه....

حول حالنا الی احسن الحال...

زندگی تون با طراوت...

من احتمالاً پنجم یا شیشم تیر باید کنکور بدم و تکلیف خودم و روشن کنم

چه قدر زود گذشت...انگار همین دیروز بود...

جمعه ظهر اومدم خونه و خانواده ام پرسیدن چه طور بود؟ و من گفتم: ای ! بد نبود...!!

و خودم می دونستم چه دسته گلی به آب دادم ...

اما دلم خوش بود یک سال می مونم خونه و سال دیگه حتماً قبول میشم.

مثل برق و باد ۹ ماه گذشت و فقط سه ماه مونده ،دوست ندارم تو این سه ماه دیگه دغدغه ی اینترنت،وبلاگ ،کامنت و... داشته باشم

همون جور که این نه ماه گذشت این سه ماه هم میره و من دیگه وقتی برام نمونده که بخوام تلف کنم!

با اجازه تون این آخرین مطلبیه که می نویسم....

اگه زنده بودم احتمالاً بعد کنکور میام

و اگر هم که نه....

بی زحمت یه فاتحه بخونین یه کم کار ما اون دنیا راه بیافته!!

خواهشاً بنده رو به خاطر همه ی مزاحمت ها

 و بدی هام ببخشید....

 

حلالم کنید و لطفاً دعا کنید از این مدت بهترین استفاده رو بکنم ...ایشالله همه موفق بشن و اون گوشه ها من هم...

برای تک تک شما دوستا ،خواهر ها و برادر های عزیزم از خدا می خوام سال ۸۸ براتون سالی سرشار از سلامتی ،موفقیت و شادی باشه...

درس های جدید زندگی تو راهه برای یادگرفتنشون باید خودمون و آماده کنیم چیزی نمونده تا بهار۸۸

یاعلی...

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام / ای دیده و دل از تو دگرگون مادام

وی آنکه بدست توست احوال جهان/ حکمی فرما که گردد ایام به کام...

دانلود

"  لبخند خدا قرین زندگی تون "

 

      ارادتمند شما -طیبه...            


ای فرزندان آدم ،من بی نیازی هستم که نیازمند نمی شوم ،مرا در آنچه به تو امر کرده ام

اطاعت کن تا تو را آنچنان بی نیاز کنم که نیازمند نشوی.

ای فرزندان آدم،من زنده ای هستم که نمی میرم،مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن تا تو را

زندگی ای بخشم که نمیری.

ای فرزندان  آدم ،من به هرچه بگویم "باش"، می شود،مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن

 تا تو را چنان قرار دهم که به هر چیز بگویی "باش" بشود....             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 20:19  توسط طیبه  | 

بسم الله...

در دل خسته ام چه میگذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز از جان من چه می خواهند

برگ های سپید دفتر من؟...*

نمیدونم چه مه! از بس جلوی حرفام و گرفتم ،حالا که می خوامشون ناز میکنن!

آخه هر وقت این دله بیچاره اومد دو کلام حرف بزنه پریدم وسط حرفش که نــــــــــه...!نگو...

بگی که چی بشه...؟!

حالا اگه اون اصرار میکرد ،میگفتم: خب می خوای بگی بگو... بعدش چی؟

اصلاً کی به حرف تو گوش میده؟! چه اهمیتی داره...؟ یادت نیست اون دفعه چی شد ؟می خوای تکرار شه؟

خب بگو...کاریت ندارم!

بعد دل بیچاره مات و مبهوت می موند و لال میشد...

می گذرم از میان رهگذران، مات      می نگرم در نگاه رهگذارن ،کور

این همه اندوه در وجودم ومن لال     این همه غوغاست در کنارم و من دور...*

فکر کنم به مرض بی اعتمادی دچار شدم! یا دیر اعتمادی،فرقی نمی کنه...هر دو تاشون یکین!

شاید یکی از دلایل این بی اعتمادی ام،اینه که یه عده از من اون جور که میخوان برداشت میکنن ،نه اون جوری که من هستم...

از اولین کلمه ام متوجه منظورم میشن!!!(البته اون جور که خودشون دوست دارن)

ولی با اینکه تک تک این موارد تو ذهنم نمی مونه و فقط آثار مخربش  مونده ،اما ازشون یه ذره دلخورم...

چون باعث شدن من لال بشم ! باعث شدن من با خودمم رودربایستی داشته باشم!

دیگه تو گفتن بعضی از حرفام به خدا هم این دست اون دست میکنم و آخرش با نگاه حرفم  و میزنم...

همش میگم ولش ...!همه خواسته های شخصیم و میگم ولش کن... ولش کن...ولش کن!!!

ای کوفت و ولش کن!!

تا کی می خوام بگم ولش کن؟!...

من میخوام خودم و درست کنم ،اما کار یکی دو روز نیست... 

بعد این همه سال! من شدم "این"! کلی وقت می بره تا بشم "اون"...

اونی که میخوام،اونی که باید باشم،اونی که خـــــدا دوست داره...

به خدا یک کم انصاف هم داشته باشیم بد نیست!

وقتی زود می خوایم بریم پشت میز قضاوت و سریع

 کسی و محکوم کنیم ،یه لحظه ،فقط یه لحظه...خودمون وجای اون بنده خدا بذاریم یا حداقل

منصفانه حرفش و گوش بدیم ...

شاید اون موقع بفهمیم که نه بابا ما این کاره نیستیم...اصلاً ما رو چه به قضاوت؟!...

اگه من وامثال من بخوایم در مورد بنده های خدا قضاوت کنیم ،پس خدا چه کاره است؟ ها؟

نمیخواد سرمون و بالا بگیریم ،جلوی آینه هم بریم خدا رو می بینیم...

فقط کاری نکنیم خجالت زده ی خدا بشیم...

من که خیلی می ترسم... خدا بهم بگه:آهای طیــــبه! این بود بندگیت؟

آره؟!! ...خسته نباشی؟!! ...

گفتم :برید جانشین من روی زمین شمایید،اشرف مخلوقاتید... که آخر بشید "این"!!؟

این رسمه بندگی تونه؟ آره؟؟

همه ی موجودات جهان و برای آرامش شما آفریدم و اسمتون و گذاشتم "انسان" اونوقت شما...

...

*: کتاب تشنه ی طوفان - فریدون مشیری


کسی که از گناه استغفار کند و در عین حال ،انجامش دهد مانند

کسی است که پروردگارش را مسخره کرده است.

امام رضا(ع) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 2:23  توسط طیبه  | 

 

...

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده است

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه ،کوچه ،راه

در هوا،زمین،درخت،سبزه، آب،

در خطوط در هم کتاب

-

در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

-

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

-

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه های ناشنیده ساز میکنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

-

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه ها ی رنگ رنگ ناز،

برگ ها ی تازه تازه باز میکنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

-

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب

نام تو،اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود:

"بهترین بهترین من" خطاب میکنم،

بهترین بهترین من

...

                           "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 17:58  توسط طیبه  | 

ای با تو من گشته بسیار،با نام تو آغاز میکنم

چرا آدما برای محبت کردن دنبال بهونه میگردن؟چرا؟

هیچ وقت دوست ندارم کسی رو به خاطر چیزی غیر دل خودش دوست داشته باشم،که اگه می خواد این طور باشه همون بهتر که دوستش نداشته باشم

حیفه "دوستت دارم" که بخواد برای چیزی غیر دل طرف مقابلت به کار بره

من هر چی فکر میکنم احساس میکنم اطرافیانم و به خاطر خودشون دوست دارم،نه چیز دیگه...به خدا حتی وقتی دعوام میکنن ،سرم داد میکشن، بی محلی می کنن ،به خودشون اجازه توهین به من و میدن...(درسته دلم میگیره و ناراحت میشم ،خب دله دیگه...) اما حتی تو اون مواقع هم دوستشون دارم و نمیتونم ،به خدا نمی تونم احساس بدی بهشون داشته باشم

اما وقتی دلم برای دلم میسوزه! که میبینم دیگران من و برای خودم نمی خوان... وقتی که از طیبه فقط گوشش و می خوان تا بگن و بشنوه،زبون شو می خوان تا فقط دلداری شون بده و آرومشون کنه ،می خوان تا چیزی رو بگه که اونا دوست دارن بشنون ولا غیر (انگار نه انگار که طیبه هم آدمه ،دل داره ،یه وقت حالش خوبه و یه وقت نیست...)وقتی از طیبه فقط نگاهش و می خوان که مطمئن شن با دیوارحرف نمی زنن 

!چون معمولاً یه مستمع لال می خوان

وقتی یکی میاد پیشم که فقط با من تنهایی شو پر کنه وبتونه با یکی حرف بزنه ،وقتی ازم جز مهربونی و محبت نمی خوان ولی خودشون دریغ می کنن ... وقتی که همیشه برای من همه چیز یه طرفه است 

خدا شاهده هیچ چیز مثل محبت به اطرافیانم من و خوشحال نمی کنه اما...

اما،چه خوش بی مهربونی هردوسربی

...

اگه یه بار نتونم به حرفاشون گوش کنم ،حتی گوش کنم و به خاطر خودشون بخوام حرف و عوض کنم ،یه بار به خاطر مشکلاوغمای شخصی ام طیبه ی همیشگی نباشم ... اون موقع است که صد وهشتاد درجه بر میگردن و تا می تونن از بی محلی و سرد بودنشون برام مایه میذارن

چه میدونم،اینم قسمت منه دیگه 

... ولی خدا رو شکر خدایی دارم که بی چون و چرا دوستم داره

... دوستم داره با تمام بدی هام ،با تمام خل بازی هام،با تمام اذیتام و توبه شکستنام

خدایی که با وجود بزرگ خودش نمی ذاره این بنده بدش احساس تنهایی کنه

خدای بزرگ من ،درسته بهت نیاز دارم اما باور کن جدا از همه ی نیازام

دوستت دارم چون خدای منی

...


هر کس خدا را خالصانه و صادقانه عبادت کند خداوند او را به بهترین آرزوهایش میرساند

امام حسین علیه السلام

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 20:48  توسط طیبه  | 

به نام خدای جمعه ها

...هیچ وقت نفهمیدم چرا جمعه ها رو دوست ندارم

...نمی دونم چرا...اما اکثر خاطره های تلخ زندگیم مربوط به جمعه هاست مثل

برای من جمعه ها همیشه دلگیرن همیشه...الا یه جمعه که معلوم نیست اون جمعه

اصلا من زنده باشم یا نه

شاید برای همون جمعه ی نیامده است که دل آدم میگیره،مخصوصا از اذان ظهر تا اذان شب...همش دلم می خواد زودتر شب بشه ،چون تاریکی شب آرومم میکنه اما غروبش سرشار از غمه

میگن آدما می تونند از طریق فکر با هم ارتباط برقرارکنند،شاید دلگیر بودن جمعه ها برای اینه که خیلی ها دارن به غیبتش فکرمی کنند وازاین غیبت طولانی مسلماً دل آدم میگیره،شاید این فکر جمعی باعث این دلتنگیه

جمعه ها به اندازه کافی خودشون دلگیر هستند ،حالا جمعه های زمستون که دیگه جای خود دارند

...از صبحش هی بغض هام و می ریزم توی دلم ،هی می ریزم توی دلم ،هی می ریزم توی دلم

...دیگه غروب دلم جوابم میکنه و


هرچیزی که قابل شمارش است از بین رفتنی است و هر چه را که انسان درانتظار آن است خواهد آمد

حضرت امیر

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 18:48  توسط طیبه  | 

به نام خدا

هیچ اگر سایه پذیرد ،منم آن سایه ی هیچ

که نه ازهیچ اثر ماند،نه از سایه ی هیچ

هشت وده دقیقه شب ،17 آذر تو بیمارستان فلسفی ...توسط دکتر شیر دل و پاریاب، پا به این دنیا گذاشتم و هنوز هم هستم...

صدو هشتادو سه ماه فیلم زندگی آدم های دور برمو دیدم تو این مدت یاد گرفتم؛

لج بازی فقط می تونه زندگی خودت واطرافیات و نابود کنه...و اونایی که از دیگران کینه به دل می گیرن آدمای خود آزارین

یاد گرفتم برای رسیدن به هدفم دست از تلاش برندارم وبرای هدف و آرامش زندگی یه جاهایی باید سکوت کرد و گذشت ...گاهی باید دیده را نادیده و شنیده را ناشنیده گرفت...

دیدم همون طور که خدا از نظر مادی تامینت می کنه اگه فخر بفروشی یا دل کمک کردن نداشته باشی ،ازت میگیره و به کسی میده که دل بزرگ وظرفیت داشته باشه...(جدا از اون آدمایی که خدا ازشون ناامید شده و در دنیا رو به روشون باز کرده ،اونایی که فقط به این دنیا دل بستن...)

به سخن حضرت امیر(ع)ایمان آوردم که "عشق آدم رو کور و کر می کنه"(به کرات از این آدمایه کور و کر دیدم)

فهمیدم که حق با دکتر شریعتیه "دوست داشتن برتر از عشقه"...

دیدم رضایت مادر ،پدر چه تاثیری تو زندگی داره همین طور نارضایتی شون

و مهم تر از همه باتمام وجودم حس کردم که خدا خیلی دوستم داره

...

اما سی وسه ماه دیگه اش خودم به طور جدی وارد گود شدم...

زمین خوردن وبلند شدن وتجربه کردم

دورویی و بد بینی آدم ها رو لمس کردم

تغییر علایقی که فکر می کردم چه قدر پایدارن حس کردم

ایمان آوردم اگه فقط به خدا توکل کنم وجز به خودش به کسی امید نداشته باشم بدون شک جوابم رو میده.

به قول رضا صباحی (خانه سبز)از دست دادن وبه دست آوردن و یاد گرفتم ،اما گاهی نتونستم شایدم نخواستم از دست دادن و باور کنم مثل از دست دادن خسرو شکیبایی عزیز

تاثیر نگاه و انرژی مثبت رو تو واکنش های روزگار دیدم

فهمیدم انسان بی ظرفیت یه قدم هم پیشرفت نمی کنه،و این ظرفیت داشتن چه قدر لازمه ی انسان (به معنای واقعی) بودنه

و مهم تراز همه یاد گرفتم تا ابد،خدا و همه ی بنده های خدا رو دوست داشته باشم

...

نمی دونم تاریخ سفر بعدی ام کیه... فقط از خدا و از همه ی شما خوبان خواهش می کنم اگه در حق تون بد کردم منو ببخشید

 

مرا عهدی است با جانان ،که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را ،چو جان خویشتن دارم

یاعلی


 

این طور نیست که خداوند باب شکر را بر بنده ای بگشاید در حالی که باب فزونی نعمت را به روی او ببندد،و همچنین این گونه نیست پروردگار باب دعا را بر روی بنده ای گشاید در حالی که باب اجابت را بر روی وی ببندد و نیز این طور نیست که باب توبه را بر بنده ای گشاید و باب بخشش را بر رویش ببندد

حضرت امیر

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 19:32  توسط طیبه  | 

 

محبس خویشتن منم...

محبس خویشتن منم،از این حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم،کجاست دار؟خسته ام

در همه جای این زمین ،هم نفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

به گرد خویش گشته ام سوار این چرخ و فلک

بس است تکرار ملال ،ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ،به شوق این همه صدا

من از عذاب کوه بغض، ز کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم در این غبار خسته ام

به من تمام می شود سلسله رو به زوال

من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای است قمار تلخ زندگی

چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام

 ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 21:7  توسط طیبه  | 

به نام خدا 

سلام...

این آپ کاملا اتفاقی شد یه چیز دیگه آماده کرده بودم اما کلافگی امشبم همه چیز رو بهم ریخت...

موندم چی داره به سر این دنیا میاد؟!! دنیایی که خدا بهترین مخلوقاتش و فرمانروا و جانشین خودش کرده داره به کثافت کشیده میشه...

عرفان، معنویت، عشق، شعور و همه چیزای مهم و اساسی داره میره کنار جاش رو شهوات وحیوانیت و بدویت میگیره...وااای که چه قدر از دنیای این جوری بدم میاد.

یادش به خیر روزایی که من اصلا با این دنیای مجازی آشنا نبودم اون روزا رو خیلی بیشتر دوست دارم ،از خیلی چیزا بی اطلاع بودم نسبت به خیلی آدم ها خوش بین بودم یعنی فکر نمی کردم این جوری باشن ،نمی دونستم و راحت بودم نه مثل الان که از دست بعضی چیزا کم مونده از تعجب شاخ در بیارم.

دنیایه عجیبی شده به خدا...یاهوت روشنه از ده تایی که آی دی تو باز می کنن هشت تاشون دنبال هوس و شهوتای خودشونن،می خوان آجر باشی تا باهات کاخ هوس هاشون و بسازن...

یکی مثلا می خواد تو وبش یه جریانی رو نقد کنه، چون فقط اسمش نقده و قصدش توهین ،یادش میره برای ظاهر سازیه اسم "نقد" هم که شده از کلمات بی شرمانه استفاده نکنه...

شبه تولد امام رضاست خدا کنه به حق آقا علی ابن موسی الرضا که خیلی دوستش دارم حضرت مهدی (عج) زودتر ظهور کنه به خدا خسته شدم "درون پیله حسرت فرو شدن تا کی..."

چه صبری داره خدا ...

خلیل آتشین سخن ،تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم،نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 4:24  توسط طیبه  | 

به نام خدایی که  نو آوری سنت اوست...

قیصر امین پور بدون شک بزرگترین شاعری بود که در تمام عمرم دیده بودم .چه در محتوای شعر وچه در تکنیک های ادبی کسی به پای او نمی رسید .

قیصر پیش و بیش از این که شاعر باشد مهربان بود و این همه مهربانی یکجا در سینه ی زلال یک نفر کم نظیره...

هیچ کس یادش نمیاد که قیصر از کسی به غیر از خداوند یکتا چیزی خواسته باشد و یا به کسی به غیر از خدا امید بسته باشد .تملق چاپلوسی و ریا با قیصر دشمنی می کردند اما او سر افراز و بی نیاز بود و بی نیازی او خیلی از مناسبات رایج اداری و سیاسی جامعه را به هم می ریخت و مشت خالی سکه های تقلبی را خیلی زود باز می کرد .قیصر آزاد بود ودوست داشتن قیصر سنگ محکی است که درستی و غلطی آدمها را با آن میشود سنجید ...

سه شنبه ،هشتم آبان ماه سال گذشته استاد قیصر امین پورحوصله اش از دست ما سر رفت و برای همیشه به آسمان سفر کرد.

یک سال است که تنهایی زورش از ما بیشتر شده و ما بدون قیصر زورمان به تنهایی نمی رسد.تنهایی ما را اذیت می کند و مهربانی بدون قیصر کاری از دستش بر نمی آید .

نامه قیصر امین پور به دخترش "آیه" 

قیصر امین پور و دخترش

"بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چی! حتی شاید بهتر از من هم بفهمی،چون من هر چه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم.به من قول بده اگر روز ی نویسنده یا شاعر شدی و توانستی مادری را بفهمی و توصیف کنی ،آن را برای من هم - اگر زنده بودم- وبرای دیگران معنی کن.

البته از حالا حسودی ات گل نکند،برای توهم باید هدیه بیاورند.

شاید برای همین بود که آن روز که به بیمارستان آمدم وتو ومادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره بر صورت تو مادرت افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملا جا گرفته بودید.من بعد از این که پیشانی پوسته پوسته وقرمز تو را بوسیدم خم شدم ودست مادرت را هم بوسیدم.چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا می شد وپرتوی از صفت "رب" را منعکس می کرد.جلوه ای از اسم خدا بود. من بر آن پرتو که روی دستش و بر گریبانش افتاده بود ، بوسه زدم.می فهمی دخترم؟چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم! این یعنی احساس پدر بودن.این احساس را هم تو به من داده ای .اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم.راستی راستی تو از همین حالا آن قدر قدرت داری که به دیگران مقام عطا می کنی!تو خیلی قدرتها داری که خودت هم از آنها بی خبری .تو می توانی آیینه ای باشی که من موهای کودکی ام را تو شانه بزنم،گریه های کودکی خود را در شبهای دور بشنوم.خودم را از فاصله ی سی و پنج سال پیش ببینم .کودکی خود رو،بی تشریفات خودم راتجربه کنم.

تو حتی می توانی منه من را به من بشناسی و انسان را که چقدر ضعیف خلق می شود.تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیه ی خدا را تفسیر کنی،آیه ی قدرت خدا را.

تو می توانی غبار عادت را از چشمهای من بروبی.گفتم:بروبی!!مثل این که از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای!

تو حیرت فراموش شده ی من را به من باز گردانی .چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است؟عروسکی که مرا می شناسد تکرار مونث من!

     

نامه های پیش از میلاد ،نامه های پیش از شناسنامه،نامه های پیش از زندگی پیش از میلاد ،زندگی بدون شناسنامه،زندگی در خواب ،نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب بدهد ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم .بعدا می توانم حرفهایم رابرایت بگویم.نیازی به نامه نوشتن نیست اما اگر این حرفها را حالا برایت نگویم از دست می روند .آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که تو بتوانی جواب بدهی و من نباشم .تو هم اگر حرفی داشتی حتما بنویس و مطمئن باش که من آنها را زیر خاک می خوانم .آن وقت تو هر چه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم .این به آن در!

البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خوام دنیای خودم را به چشمهای قشنگ تو تحمیل کنم.تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی .اگر خواستی می توانی به تجربه ای من هم بیندیشی.شاید بعضی از آنها به دردی بخورنداگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنها هست .از درد،آب خورده اند .همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی ! من از دیروز با تو که فردایی حرف میزنم.از دیروز تو با تو در هر فردایی که اینها را می شنوی یعنی می خوانی فردایی که امروز توست .می بینی که هیچ کدام از اینها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد...."

دکتر شفیعی کدکنی در سوگ قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 18:33  توسط طیبه  | 

درد های من

جامه نیستند

                      تازتن در آورم

"چامه وچکامه"نیستند

تابه "رشتهء سخن"درآورم

نعره نیستند

                           تا ز"نای جان" برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

***

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

                                  درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

                                   درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                                 زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

***

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

      در دلم نوشته است

دست سر نوشت

               خون درد را

                             با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

درد

رنگ وبوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن

                                                         جدا کنم ؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

 

درد،حرف نیست

درد،نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

" زنده یاد قیصر امین پور "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 12:45  توسط طیبه  | 

 

پروردگارم ،مهربان من


از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش


در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

 
و هر زمزمه ای بانگ عزایی


و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...


در هراس دم می زنم


در بی قراری زندگی می کنم


و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است


من در این بهشت ،


همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.


"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"


"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"


دردم ، درد "بی کسی" است


« دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 8:58  توسط طیبه  | 

 

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم ویکی باز کم است

این همه آب که جاریست،نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است.

یاعلی مدد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 8:7  توسط طیبه  | 

 فریدون مشیری

تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی که جان را

نشاط از تو غم از تو مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:((دل از عشق برگیر که

نیرنگ است و افسانه است و جادو.))

ولی ما دل به او بستیم ودیدیم

که این زهراست اما نوشداروست

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد

غمی شیرین دلم را می نوازد

وگرمرگم به نامردی نگیرد

مرا مهرتودردل جاودانی است

وگر عمرم به نا کامی سر آید

ترا دارم که مرگم زندگانی است...

"فریدون مشیری"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 9:16  توسط طیبه  | 

استاد خســــرو شکیبایی هم ما رو تنها گذاشت...

گشته در رویش نگاهم محو،

مانده در چشمم نگاهش مات

باز هم او را توانم دید؟

آه،کی دیگر؟کجا؟ هیهات!

دیگر او را کی توانم دید؟

یا کجا ؟هرگز!

حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش

شرطهائی را که بستم باز با هرگز...

...

عمو خسرو عزیز خانه ی آخرتت سبــــز باد. 

...

 ببین،غمگین دلم با وحشت و بادردمی گرید.

چه بی رحمند صیادان مرگ،ای داد!

وفریادا،چه بیهودست این فریاد .

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمانها را،

زچشم اختران دور دست شعر، هر شب بر او نثاری هست

روشن مثل شعرش ،مثل نامش پاک.

ولی دردا!دریغا،او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟

....

جهان غریبی است...

 روحش شاد و یادش گرامی.... 

قدربزرگامون روباید بدونیم بد بختانه ماآدما فقط مرده پرست های خوبی هستیم که گاهی اوقات اونم نیستیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 17:2  توسط طیبه  |